طلسم محبت

برای تمام آرزوهای ناتمامم طلسمی از محبت نوشته اند و حالا دیر سالی است که هیچ بارانی را آرزو نمی کنم

و باز هم تنهای 


                 تنهای

             

                              تنها......................


دل نوشت: اینبار بدون مخاطب خاص و تنها تر از همیشه 

+ دوشنبه ۲۸ بهمن۱۳۹۲در ساعت۰:۲۶ قبل از ظهر rez00@| |

بــــــــــــــــــعضی ها را در جوب بایــد شــست،

تــا لــجن ها هَمه خوشحــال شــوند کــه

کــَـثیف تـــر اَز خوُدشــان هَم هــَست!!


پی نوشت:بعضی وقتا دلت میخاد به یکی بگی ازت متنفرم اما نمیتونی اینجا میخوام داد بزنم اززززززززززززززززززت متنففففففررررررررررررررررم

+ سه شنبه ۸ بهمن۱۳۹۲در ساعت۱۲:۶ بعد از ظهر rez00@| |


مخاطب خاص هميشه به اين معني نيست كه ميتونه بهترين مخاطب باشه
گاهي به اين معنيه كه:
ميتونه خيلي خاص حالتو بگيره
ميتونه خيلي  خاص تنهات بذاره
ميتونه خيلي خاص بگه دوست ندارم
ميتونه خيلي خاص بگه تو كهنه شدي
ميتونه خيلي خاص با يكي ديگه ام دوست باشه
ميتونه خيلي خاص............

+ چهارشنبه ۱۱ دی۱۳۹۲در ساعت۱۶:۸ بعد از ظهر rez00@| |

معلم پسرک را صدا زد

تا انشایش را با موضوع «علم بهتر است یا ثروت» را بخواند.....

پسرک با صدای لرزان گفت:ننوشته ام!

معلم با خط کش چوبی پسرک را تنبیه کرد

و او را پایین کلاس پا در هوا نگه داشت

پسرک در حالی که دست های قرمز و وباد کرده اش را به هم می مالید

زیر لب گفت: آری ثروت بهتر است چون اگر داشتم 

دفتری میخریدم و انشایم را می نوشتم..........


+ یکشنبه ۲۶ آبان۱۳۹۲در ساعت۰:۴۹ قبل از ظهر rez00@| |

Sohrab sepehri12.jpg

به تماشا سوگند

و به آغاز کلام

و به پرواز کبوتر از ذهن

واژه ای در قفس است.

 

حرف هایم ، مثل یک تکه چمن روشن بود.

من به آنان گفتم :

آفتابی لب درگاه شماست

که اگر در بگشایید به رفتار شما می تابد.

 

و به آنان گفتم :

سنگ آرایش کوهستان نیست

همچنانی که فلز ، زیوری نیست به اندام کنلگ .

در کف دست زمین گوهر ناپیدایی است

که رسولان همه از تابش آن خیره شدند.

پی گوهر باشید.

لحظه ها را به چراگاه رسالت ببرید.

 

و من آنان را ، به صدای قدم پیک بشارت دادم

و به نزدیکی روز ، و به افزایش رنگ .

به طنین گل سرخ ، پشت پرچین سخن های درشت.

 

و به آنان گفتم :

هر که در حافظۀ چوب ببیند باغی

صورتش در وزش بیشه شور ابدی خواهد ماند.

هر که با مرغ هوا دوست شود

خوابش آرام ترین خواب جهان خواهد بود.

آنکه نور از سر انگشت زمان برچیند

می گشاید گرۀ پنجره ها را با آه.

 

زیر بیدی بودیم.

برگی از شاخه بالای سرم چیدم، گفتم :

چشم را باز کنید ، آیتی بهتر از این می خواهید ؟

می شنیدم که به هم می گفتند :

سحر میداند ، سحر !

 

سر هر کوه رسولی دیدند

ابر انکار به دوش آوردند.

باد را نازل کردیم

تا کلاه از سرشان بردارد.

خانه هاشان پر داوودی بود،

چشمشان را بستیم.

دستشان را نرساندیم به سر شاخه هوش.

جیبشان را پر عادت کردیم.

خوابشان را به صدای سفر آینه ها آشفتیم.

سهراب سپهری


امروز 15 مهر زادروز سهراب سپری.

 امیدوارم از خوندن شعر لذت برده باشید

+ دوشنبه ۱۵ مهر۱۳۹۲در ساعت۲۳:۱۴ بعد از ظهر rez00@| |



تصاویر عاشقانه زیبا و احساسی

همه

          لرزش دست و دل ام

                              از آن بود

که عشق

         پناهی گردد،

پروازی نه

     گریزگاهی گردد.


آی عشق آی عشق

چهره ی آبی ات پیدا نیست.


و خنکای مرهمی

                     بر شعله ی زخمی 

نه شور شعله

برسرمای درون 


آی عشق آی عشق

چهره سرخ ات پیدا نیست .


غبار تیره ی تسکینی 

                    بر حضور وهن

و دنج رهایی 

             بر گریز حضور،

سیاهی

           بر ارامش آبی 

و سبزه ی برپچه 

                 بر ارغوان 


آی عشق آی عشق 

رنگ آشنایت پیدا نیست.


چیزی برا نوشتن ندارم این روزها اشعار شاملو خیلی ارومم میکنه نمیدونم چرا



+ پنجشنبه ۴ مهر۱۳۹۲در ساعت۱۵:۱ بعد از ظهر rez00@| |

گنجشکی با عجله و تمام توان به آتش نزدیک می شد و برمی گشت!

پرسیدند : چه می کنی ؟

پاسخ داد : در این نزدیکی چشمه آبی هست و من مرتب نوک خود را پر از آب می کنم و...


آن را روی آتش می ریزم !

گفتند : حجم آتش در مقایسه با آبی که تو می آوری بسیار زیاد است ! و این آب فایده ای ندارد!

گفت : شاید نتوانم آتش را خاموش کنم ، اما آن هنگام که خداوند می پرسد : زمانی که دوستت در آتش می سوخت تو چه کردی؟

پاسخ میدم : هر آنچه از من بر می آمد!

+ سه شنبه ۲۶ شهریور۱۳۹۲در ساعت۱۲:۲۱ بعد از ظهر rez00@| |

لطفن این شعر را



آهسته بخوانید.



روویِ سطرِ آخرِ گریه‌هاش



خواب رفته است شاعر!


+ دوشنبه ۲۵ شهریور۱۳۹۲در ساعت۱۴:۳۸ بعد از ظهر rez00@| |

داشت دفتر مشقش را جمع میکرد چشمش افتاد به روزنامه ای که مادر روی آن برای همسایه ها سبزی پاک کرده بود. تیترش یک «سه»بود با بی نهایت«صفر»جلویش . عدد «سه» ناگهان اورا ازجا پراند .

-بابا!!!!!!!پس فردا با بچه های مدسه مارا به اردو میبرند سه هزار تومان می دهی؟؟؟

بابا سرش را بلند نکرد با صدای ارام گفت:فردا یکم بیشتر مسافر میبرم،سه هزارتومان هم به تو میدهم.

با وعده شیرین بابا خوابید صبیح زود،رفت کنار پنجره،پرده را کنار زد.باران ریز و تندی می بارید.قطره های باران برای رسیدن به زمین باهم مسابقه گذاشته بودند.

بند دلش پاره شد :«اخر  زیر این باران که مسافر سوار موتور بابا نمی شود!!!!!»

اشک درون چشمهایش حلقه زد .از پشت پنجره کنار آمد.یک قطره اشک از صورتش چکید روی یکی از بی نهایت «صفرهایی» که جلو عدد «سه» رژه میرفتند.


+ شنبه ۲ شهریور۱۳۹۲در ساعت۱۹:۵۱ بعد از ظهر rez00@| |

دست بردار پتروس!

بگذار دنیا را آب ببرد

 در دنیایی که

اقیانوس آرامَش

به دنبال آرامِش می گردد

صد سد هم بسازی

فقط ...

مشق شب بچه ها را زیاد می کنی!

+ یکشنبه ۲۷ مرداد۱۳۹۲در ساعت۱۵:۱۰ بعد از ظهر rez00@| |



>